#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_469
پوزخند عصبی زد و از جاش بلند شد.سمتم اومد و عصبی گفت:
-میدونی چیه؟اینایی که گفتم فقط سوزن بودن که تو قلبم فرو رفتن.میدونی کی خنجرشو تو قلبم فرو کرد؟
آروم گفتم:
-کی؟
فریاد زد:
-توی لعنتی!تویی که من بهت محبت کردم،بهت خوبی کردم،حواسم بهت بود،دلم می خواست زندگی خوبی برات بسازم،ولی اونجایی قلبم شکست که بهم بی اعتماد شدی!به منی که تو همه شرایط و سختیا کنارت بودم!
با تعجب بهش خیره شدم کلافه دستی تو موهاش برد و گفت:
-آخه لعنتی من که همش پیش تو بودم ،کی می خواستم این نقشه ها رو بریزم؟چرا باید با تو ،خودمم می کشتم؟چرا هان؟چی شد که تو به من شک کردی؟اونم به من...
عصبی گفت:
-تو با اینکارت به قلبم یه بار نه، هزار بار چاقو زدی!هزار بار اون خنجربدبینیتو فرو کردی و در آوردی، با هر کلمه ای که بهم می گفتی.من اون لحظه فرو ریختم.می فهمی لعنتی؟می فهمی؟
اشک تو چشام جمع شد.با عصبانیت از جام بلند شدم و مثل خودش فریاد کشیدم:
-تو چه انتظاری از من داشتی؟وقتی بخاطر انتقام باهام ازدواج کردی،وقتی نقشه ریختی عاشقم کنی،وقتی سعی کردی پابندم کنم؟چه انتظاری ازم داشتی هان؟
romangram.com | @romangram_com