#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_460


-تقلا نکن خانوم کوچولو!نترس اون دنیا شوهرتو می بینی.

با این حرف پرستو ،پرهام سرشو بلند کرد.تو چشماش تو صورتش شکسته شدنش رو دیدم.تو چند روز انقدر شکست.انقدر خورد شد.با حس اینکه زیر پام خالی شده به پاهام نگاه کردم که رو زمین فرود اومدم.خاکایی که اطرافم ریخته می شد.ما همه داشتیم می مردیم و این از نحسی حرف دیشبم بود.نگاهم خیره بود رو پرهام.نمیدونم چقد و چطوری گذشت ولی با بالا آوردن اسلحه پرستو ضربان قلبم بالا رفت.نبض سنگینی رو تو شکمم احساس کردم.خاک نمدار بود و دردمو بیشتر می کرد.

چشمام داشت کم کم بسته می شد که صدایی تو گوشم پیچید:

-دستا بالا!اسلحتونو بندازین خانوم!

به زحمت چشامو باز نگه داشتم.پلیس؟اینجا چیکار میکنه؟نگاهم چرخید رو پرستو.با دیدن پلیس سریع هول شد و اسلحش رو گذاشت رو شقیقه ی حسام.

-اگه نزدیک بیاین، می کشمش!

و عقب عقب سمت من اومد.انگار می خواست از تو جنگل فرار کنه.

-اسلحتو بنداز خانوم وگرنه شلیک میکنم!

با شنیدن صدای شهرام به زحمت سرمو تکون دادم.اسلحش درست رو سر پرستو بود.لبخندی رو لبم نشست.دردم بیشتر شد و آروم چشام بسته شد، فقط شدای شلیک دو گلوله رو شنیدم و بعدش دیگه هیچی!

رو سنگای بالای مخفی گاه نشستم و به نور خوشید نگاه میکنم.نوری که از بین صد ها ابر بیرون میزنه.آخرای پاییزه و همه برگا ریختن.همه برگا!حتی برگای سبز زندگی من!به اتفاقات این یه ماه فکر میکنم.اتفاقایی که روی خوش بهم نشون نداده.وقتی اون روز لعنتی تموم شد، بعد از چند ساعت به هوش اومدم.تو بیمارستان ده.فشار زیاد،تجویز استراحت مطلق!هه!

آه خفه ای کشیدم.چقدر تو چند ساعت همه چی تغییر کرده بود.متوجه شدیم شهرام پلیس بوده و شکایت احمد بخاطر قتل رزا اون رو تا اینجا کشونده بود.تمام مدت دنبال مدرک بود و بعد از جمع آوری همه مدارکی که خودش و عارف جمع کرده بودن ،می خواست حقشونو بذاره کف دستشون.این چیزی بود که فواد هم می دونست و آرامش خاطرش واسه همین بود.

عمه ای که دیگه بینمون نبود.با شلیک پرستو مرد.شلیکی که قرار بود حسامرو بکشه اما با منحرف شدن دست پرستو توسط حسام،به عمه خورده بود.دلم می خواست فقط آه بکشم.چیزی دیگه ای نمی تونه درد این اتفاقا رو تسکین بده.

romangram.com | @romangram_com