#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_459
حرف شهرام رو قطع کرد و گفت:
-حوصله صبر کردن ندارم!کاری که بهت گفتمو انجام بده.
-چشم خانوم!
-خانوم نه، از این به بعد بهم میگی ارباب!
-بله ارباب!
لبخندی رو لبای پرستو نشست.شنیدن این کلمه انقدر لذت بخش بود که بخاطرش میخوای برادرت رو بکشی؟خونوادت رو؟نگاهم سمت صورت پرهام کشیده شد.سرشو پایین انداخته بود.موهای کوتاهش پیشونیش رو مخفی کرده بود.سرمو پایین بردم.از چیزی که دیدم قلبم فشرده شد.آروم و بی صدا اشک می ریخت.اشکاش بی وقفه می چکید.دستی بلندم کرد از رو زمین.سرمو بلند کردم.پرستو درست مقابلم وایساده بود.به شکمم خیره شد و گفت:
-آخی بیچاره برادرزادم!نیومده، میره.طفلکی!
به چشام نگاه کرد و با پوزخند گفت:
-تو این خونه حتی تو هم از من مهمتر بودی!
رو به شهرام که دستمو گرفته بود گفت:
-بندازش تو چاله، ولی فقط تا سرشون رو خاک بریزین.بذار اول شاهد مرگه ارباب قدیمیشون باشن بعد خودشون زنده به گور شن.
با شنیدن حرفش سرمو سمت پرهام برگردوندم.می خواست اونو بکشه.نمیدونم با چه نیرویی فقط تقلا می کردم از دست شهرام رها شم.بخاطرمردی که حالا دوسش داشتم.مردی که عاشقش بودم.مردی که بچش تو شکمم بود.مردی که صلابتشو دوست داشتم و حالا می دیدم خورد شده.میدونم آخرش می میرم ولی نمیخوام شاهد مرگش باشم، اونم به دست خواهرش!با نیروی عجیبی سعی می کردم خلاص شم.
romangram.com | @romangram_com