#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_457


پاهام دیگه توان نگه داشتنم رو نداشت.رو زمین زانو زدم و رو شکمم خم شدم.دردش امونمو بریده بود.پرهام کنارم نشست و دستشو دورم حلقه کرد.تکیمو بهش دادم.

-به خودت فشار نیار نیاز!

-حسام؟شهرام؟ببندینشون.

با آوردن اسم شهرام،حس خفگی بهم دست داد.آروم زمزمه کردم:

-مامان...پویا...

پرهام عصبی گفت:

-اینجا چه خبره؟شهرام تو هم ...

پرستو حرفشو قطع کرد و گفت:

-آخی داداش! همه پراکنده شدن از اطرافت، ولی بهت قول میدم با خونوادت باشی.الان پسرت و مادر زنتم میرسن.

با شنیدن این حرف، اشک از چشمام اومد.با فشرده شدن دست پرهام رو بازوم متوجه حالش شدم.دیگه هیچی از اطرافم نمی فهمیدم.نمی خواستم بفهمم.دست و پا و دهن همه رو بستن تا اینکه حسام به من رسید.وقتی بهم رسید آروم گفتم:

-چرا حسام؟

دستمو پشتم برد و در حالی که داشت می بست، آروم زمزمه کرد:

romangram.com | @romangram_com