#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_456


حسام با همون حالت سمت در رفت.بعد از کمی فواد و شهرام و حسام وارد خونه شدن.

-به به فوضول خان!خوش اومدی!حیف دیر گفتی!مگه نه؟

رو به ما گفت:

-راه بیفتین،زود!

قلبم بی قرار می زد.دستمو دور دست پرهام حلقه کردم.آروم زمزمه کردم:

-میخوای چیکار کنی؟

فقط سکوت کرد.نفس عمیقی کشید و راه افتاد.به تبعیت ازش، هم قدم باهاش راه افتادم.همه بی هیچ حرفی راه افتادن.نزدیکی فواد که رسیدیم.آروم گفت:

-نگران نباشید!همه چی درست میشه.

-یعنی چی؟

-هی شماها با هم حرف نزنید!حسام اونا رو جدا کن.

با اومدن حسام، فواد ساکت شد و با چشمش علامت داد آروم باشید.همش استرس داشتم .حس می کردم اتفاق بدی تو راهه.یه اتفاق خیلی بد!با رسیدن به پشت خونه، محکم به پرهام چسبیدم.یه ردیف چاله!دل دردم دوباره شروع شد.چنگ زدم به بازوی پرهام.سریع سمتم برگشت و مضطزب گفت:

-حالت خوبه؟چی شده؟

romangram.com | @romangram_com