#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_455


با قدمای بلند به پرهام نزدیک شد و گفت:

-هی! تو هیچوقت باورم نداشتی، الانم اگه باورم نکنی مسئله ای نیست؛وقتی مردی، یقین پیدا میکنی!

در محکم کوبیده شد و صدای فواد:

-پرهام؟پرهــــــــــام؟

لبخندی رو لب پرستو نشست:

-جمعمون جمع شد!حســـــام؟

-بله؟

سمت حسام برگشت و گفت:

-بله نه عزیزم،جانم!

حسام سرشو پایین انداخت و گفت:

-جانم؟

-آهان حالا شد! در رو باز کن .

romangram.com | @romangram_com