#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_453


-وقتی اسلحه بهادر دستم رسید، فرصت رو مناسب دیدم و بنگ.ای وای تیرم خطا رفت ،خورد به رزای عزیز!حتی بعد از مرگشم عمه بهم توجه نکرد. فقط می خواست به هدفش برسه.من سعی می کردم بهش نزدیک شم اما نمی شد تا اینکه به لطف درد و دلای عمه متوجه شدم وصیتی درکاره.با کلی پرس و جو و بدبختی بلاخره پیداش کردم.جالب بود!تو وصیت نوشته بود بعد از بابا تمام املاکش به پسرش می رسه و جانشینش میشه.اگر بچه ی دیگه داشته باشه، در صورت مرگ فرزند اول فرزند دیگش جانشین میشه.این یعنی من!

با عصبانیت سمتم برگشت و گفت:

-نقشه هام واسه کشتن پرهام داشت تموم می شد که تو اضافه شدی.کل نقشمو به خاطر توی یه وجبی تغییر دادم!حسام بود که کمکم کنه اما حالا جای یه نفر دونفر رو باید سر به نیست می کردم.دروغ چرا؟!داشتم از زجر کشیدنت تو این خونه لذت می بردم اما بیخیالیتم از طرفی عذابم می داد.اونقدر ذهنم مشغول شما شد که موقع حرف زدن با حسام عارف مچمو گرفت.کلی چیزای دیگه هم فهمید.همشون رو مدرک کرد و انداخت تو یه پوشه.بخاطر اینکه جایی درز پیدا نکنه باید خفش می کردم؛ که خفه کردم، به موقع!

سری از تاسف تکون داد و گفت:

-مرگ آرومی داشت!

بعد دوباره با خونسردی ادامه داد:

-بعد از مرگش تازه فهمیدم مدرکی هنوز هست،خطرش هست!یعنی حسام فهمید، از صحبتای نیاز و پرهام.اما نمی دونستیم کجاست؟ هیچکدوممون!شبی که گم شده بودین حسامو فرستادم دنبالتون اما پیداتون نکرد.فرداش که برگشتین همه چی عوض شده بود.فهمیدم به یه چیزایی شک کردین واسه همین ترجیه دادم خودمو کنار بکشم و بقیه رو بفرستم تو بازی.اما این وسط بهادرم قربانی شد،کاملا اتفاقی!وقتی داشتم با موبایل با حسام حرف می زدم ،مثل اینکه از اونور خط شنیده و قلبش طاقت نیاورده.مرگ درجا!اما با درد همراه بود.

سمت حسام برگشت و با عشوه گفت:

-مگه نه عزیزم؟

نگاهمو به حسام دوختم.نگاه منو که به خودش دید ،سرشو انداخت پایین.خجالتت دیگه فایده نداره حسام!

-اونجوری نگاش نکن! شرمنده میشه.

نگاهمو به پرستو دادم:

romangram.com | @romangram_com