#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_452


الانم تو اتاق بالا خوابه.گمونم تو روزای آتی بخاطر مصرف دوز بالایی از مواد با زندگی وداع کنه.اعتیاد مخربه،جوونای زیادی رو کشته!

سمت عمه برگشت و با لبخند چندشی گفت:

-هوم؟

عمه خواست حرفی بزنه که دستای پرستو بالا اومد.

-خواهش میکنم عمه،وسط حرفم نپر!احمد اصن مهم نیست!

سمت پرهام برگشت و گفت:

-مگه نه داداش؟خب اگه مهم بود حرفشو باور می کردی!اگه مهم بود بهش اعتماد می کردی!

نگاهمو به پرهام دادم.همونجوری خشک نشسته بود.دستمو آروم سمتش دراز کردم؛بی اینکه نگام کنه،دستمو پس زد!نگاهم روش ثابت موند.

-وقتی دیدم عمه بخاطر خودش داره احساسات پسرشو فدا میکنه،تصمیم گرفتم منم مثل اون باشم؛تصمیم گرفتم با همکاری باهاش خودمو تو دلش جا کنم.همه کار می کردماما عمه تمام توجهش به پرهام بود.تا اینکه یه روز نیاز رو دید.فکر کینه قدیمیش تو ذهنش شکل گرفت، همش می گفت دلم می خواد زندگی رو بهشون زهر کنم.دلم می خواد ال کنم، بل کنم ولی رزا مزاحمه!خب منم شرشو کم کردم!

نگاهی به حسام انداخت و با لبخند گفت:

-فقط به کمک دوست عزیزم احتیاج داشتم.به کمک تنها کسی که منو دید.

جدی شد و گفت:

romangram.com | @romangram_com