#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_451


-تا اینکه بزرگ شدیم،هردومون.تو با عقیده های خانوادگی و من با عقده های خانوادگی!دلم می خواست مثل عمه شم، دلم می خواست بهم توجه کنه.تا اینکه یه روز بهم گفت احمد عاشق یه دختری شده و چون اون منو از عشقم جدا کرد، منم میخوام همین بلا رو سرش بیارم.میخوام از عشقش جداش کنم.

با حقارت به عمه نگاه کرد و گفت:

-انگار نه انگار از خودشه!از وجودشه،از خون خودشه...

دوباره به حرفش ادامه داد و گفت:

-اسم اون دختر رزا بود.عمه گفت باید پرهامو راضی کنیم باهاش ازدواج کنهو ماهم بلاخره راضیش کردیم.وقتی اونا باهم ازدواج کردن طفلی احمد شکست، له شد.اما میدونی بهم چی گفت؟گفت مادرمه بذار با اینکار قلبشو آسوده کنه!بیچاره،خیلی پسر خوبیه.حیف تا چند روز بیشتر بینمون نیست.

-خیلی پسر خوبیه.حیف تا چند روز بیشتر بینمون نیست.

عمه سراسیمه گفت:

-احمد کجاست؟

پرستو با چشمای گرد شده و خنده گفت:

-اوه خدای من!نگو پسرت مهم شده برات.

در حالی که نگاهشو به ناخونهایش داده بود گفت:

-یه فوضولی کوچیک کرد و سعی کرد همه چی رو زودتر از اون چیزی که من می خوام به نیاز بگه.

romangram.com | @romangram_com