#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_450
-چی میگی پرستو؟چطور ممکنه؟
بلند خندید!خنده های عصبی!با خنده گفت:
-زیاد به مغزت فشار نیار کوچولو، بچت میفته!
متعجب بهش نگاه کردم.دوباره خندید و گفت:
-قیافشو!فکر کردین می تونین از من چیزی رو مخفی کنید؟
قدم زنان سمت مبل بالای پذیرایی رفت و روش نشست.نفس عمیقی کشید و گفت:
-انگار باید خیلی چیزا رو واسه شماها روشن کنم.
با انگشتاش رو دسته ی مبل ضربه زد و گفت:
-همه بچگیم تقلید از کارای پرهام بود،همش.اما عمه منو بخاطر کارام سرزنش می کرد و پرهامو تشویق!پرهام 15 سالش بود که عمه بهم گفت هرچی اربابت میگه باید گوش بدی.هرچی که اون میگه!من شدم خر ارباب.پرستو این کارو بکن!پرستو اون کارو بکن!پرستو نفس بکش!پرستو نفس نکش!پرستو بمیر!پرستو خودتو خاک کن!پرستو نخند!پرستو خفه شو!
سمت پرهام برگشت و گفت:
-یادته ارباب؟منو فرستادی تو چاه تاریک پشت خونه؟چرا؟فقط چون بهت گفته بودم داداش.
پوزخندی زد و نگاهشو از پرهام برداشت.
romangram.com | @romangram_com