#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_447


-حسام؟اوه نه شوخی نکن!یا شایدم...

انگشتشو گذاشت رو شونه عمه و گفت:

-عمه؟اینم مسخرست!

عمه-اینجا چه خبره؟

پرستو خندید و گفت:

-اوخی!انگار هیچکی نمیدونه.

یهو جدی شد و رو به من و پرهام گفت:

-بشینید!

اسلحشون رو سمتمون گرفت و ادامه داد:

-حالا!

نگاهی به پرهام انداختم و همزمان با اون نشستم.صدای خفه ای از پرهام در اومد:

-اما چرا؟

romangram.com | @romangram_com