#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_445
-دیگه قراره چیو مخفی کنی؟میدونم همه اینا زیر سر توئه!
پوزخندی زد و گفت:
-زیر سر من؟هیچ معلوم هست چی میگی نیاز؟مختم انگار تخلیه شده!
بی توجه بهش رو مبلای پذیرایی نشستم.کنارم نشست.عصبی بودم و کلافه!دلم می خواست زودتر اعتراف کنه.اینکه تکذیب می کرد، بیشتر عذابم می داد.حسام دقیقا روبروم نشسته بودم.تو نگاهش نگرانی بود اما رو لبش لبخند،نمی فهمیدم.پرهام دوباره زمزمه وار گفت:
-نیاز تو واقعا بهم شک داری؟این حرفا رو از کجا در آوردی؟
مثل دیوونه ها قاطی کردم.مثل کسی که به ستوه اومده که واقعا هم به ستوه اومده بودم.کلافه بلند شدم و رو به همشون گفتم:
-بسه دیگه!تا کی میخواین این بازی مسخره رو ادامه بدین؟تمومش کنین!
پرهام کلافه بلند شد و گفت:
-چی میگی نیاز؟
با چشمش به عمه و حسام اشاره کرد و گفت:
-راجب چه بازی حرف میزنی؟
دستامو سپر کردم جلوم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com