#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_443
دستی خیسی رو کل صورتم کشیده شد.دستای بزرگ و مردونه.دستایی که به نوازشاش عادت کرده بودم و حالا باید با همین دستا کشته می شدم!چشمامو باز کردم و سرمو سمتش برگردونم.بطری آب رو سمتم گرفت و با نگرانی گفت:
-بگیر اول قرقره کن بعد آب بخور.رنگ به روت نمونده.
پرده ای از اشک جلو چشمامو گرفت.بطری رو از دستش گرفتم و تمام کارایی که گفته بود رو انجام دادم.
-بهتری؟
-آره!
-خب پس پاشو بریم.الانه که شک کننا.بیا منم کمکت میکنم!
با کمکش از ماشین پیاده شدم و تکیمو بهش دادم.سعی کردم قدمام محکم باشه.آروم زمزمه کردم:
-پرهام؟
-هوم؟
-چرا تمومش نمیکنی؟
-چیو؟
-بازی که با من شروع کردی!میدونم نقش با محبت بودن برات سخته، پس نه خودت رو آزار بده، نه منو!
romangram.com | @romangram_com