#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_442
-نیاز؟کی بود؟
باید این بازی رو تمومش می کردم.مگه خودم نگفتم حتی اگه مرگ باشه میخوام زودتر اتفاق بیفته؟مگه خودم دیشب بهش نگفتم؟خوشحال باش لااقل داره آخرین خواستت رو عملی میکنه!مثل اعدامیا که آخرین خواسته شون عملی میشه!سرمو بلند کردم و بدون اینکه بهش نگاه کنم گفتم:
-مزاحم بود!
-بخاطر مزاحم بهم ریختی؟
جوابی بهش ندادم.فکرای دیشب رو با خودم مرور کردم.من فکر کردم دوسم داره.فکر کردم داره محبتشو بروز میده.از شیشه به بیرون نگاه کردم.درختایی که به سرعت از جلو چشمام عبور می کرد.اون فقط داشت خرت می کرد!فقط داشت بازیت می داد!بلاخره نقششو عملی کرد، دیدی؟باختی نیاز، بد باختی!دونسته باختن یعنی تبانی.من با کی تبانی کردم که خودمم خبر ندارم؟
قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید.هی !پرهام گفته بود حق نداری گریه کنی!سریع اشکمو پاک کردم.پرهام دروغ گفته بود.پرهام دلش میخواد گریه هامو ببینه، مثل همه حرفاش اینم دروغه!مثل همه کاراش!اشکا از چشمم سرازیر شد.بازی منصفانه ای نبودو نیست!من یه نفرم و شما 4 نفر.شما قوی ترید!تعدادتون بیشتره.من تنهام!چی برات مونده نیاز؟برای من؟هیچی!مادری که حالا مطمئنم سربه نیست شدهو...بذار ببینم هیچی نمونده.فقط یه دکتری که خودشو باز نشسته کردهو یه بچه!بچه ای که پدرش گولم زده.منه خر حواسم به چی بود که ندیدم؟لحظه ای که گفتی بچه میمونه به شرطی که دوسم داشته باشی!چرا متوجه نشدم؟نه هوا برفی بود،نه من کبک بودم!
دلم درد گرفت.دوباره شروع نشو!ضربان محکمی رو تو شکمم احساس می کردم.همیشه مواقع درد کشیدن، ضربان اون قسمت از بدنم بالا میره و حالا انگار رگام راهی به بیرون میخوان.بی حس و حال شدم.سرمو به شیشه ی ماشین تکیه دادم.با دیدن عمارتی از بین درختا،ضربانم بالاتر رفت.پس اینجا قرار بود سربه نیست شم؟چشمامو آروم بستم و نفسای عمیق کشیدم.
ایست ماشین و صدای باز و بسته شدن در.دستی روی دستم قرار گرفت.چشمامو آروم باز کردم و برگشتم سمت راست.پرهام کنارم نشسته بود.با نگرانی بهم چشم دوخت:
-حالت خوبه؟
سرمو به دو طرف تکون دادم به معنی نه!دستمو محکم گرفت و گفت:
-بازم فشارت افتاده؟با این حال که نمیتونیم بریم.همه میفهمن.
مگه همه نمیدونن؟چه فرقی داره اخرش قراره بمیرم دیگه.درد دلم بیشتر شد.یه حس تهوعی اومد سراغم.آب دهنمو به سختی قورت دادم.تهوع هر لحظه شدید تر می شد!با حس به هم خوردن حالم، سریع در ماشین رو باز کردم.هر چی تو معدم بود خارج شد.چشمامو بستم و از درد و تهوع اشک ریختم.با حس خالی شدن سرمو بلند کردم.احساس کدر بودن اعضامو داشتم.سرمو به صندلی تکیه دادم و چشمامو بستم.
romangram.com | @romangram_com