#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_441


پوزخندی زد و گفت:

-شهرشون؟آره شاید!

مشکوک از تو آینه به پرهام نگاه کردم.عرق رو پیشونیش واضح بود.نگرانیشو درک کردم.اینجور حرف زدن حسام یعنی میدونه کجاست.دستم می لرزید.نکنه سر فواد بلایی آورده باشن.قلبم تند تند می زد.سکوتی هم که تو ماشین حکم فرما شده بود، بدترش می کرد.حس کردم چیزی تو جیبم داره می لرزه.آروم دستمو تو جیبم فرو کردم با لمس گوشی سریع درآوردمش.اسم"دکتر"رو گوشی چشمک می زد.سریع دکمه ی پاسخ رو زدم و گذاشتمش کنار گوشم:

-الو نیاز؟

با شنیدن صدات نفس راحتی کشیدم و آروم گفتم:

-بله بفرمایید؟

حس کردم همه توجه ها به سمتمه.با صدایی که مدام قطع و وصل می شد گفت:

-اربا...پر.....ــه...دور...خطر...موا..

و صدا قطع شد.مبهوت به آینه خیره شدم.حرفای نصف و نیمه فواد تو ذهنم می چرخید و فقط یه نتیجه می داد؟"پرهام اربابه و خطر"!

"پرهام اربابه و خطر"!به چهره ی به عرق نشسته ی پرهام خیره شدم.پس واسه همین نگرانی؛واسه همینه اروم و قرار نداری؛واسه همین مثل مرغ سر کنده شدی!

-کی بود؟

با صدای پرهام سرمو پایین انداختم.من بهش اعتماد کردم.من عاشقش شدم!من...صدای قلبمو نمی تونستم بشنوم، دیگه هیچ چیزی نمی شنیدم.حس سرمایی تو کل وجودم اومد.من گول خوردم!من بازی خوردم!تمام این مدت پرهام بود و من نفهمیدم.من کور بودم!خدای من!چرا یادم رفت اون بود که نقشه ی ازدواج کشید؟اون بود که تصمیم گرفت عاشقم کنه!چرا فراموش کردم؟چرا انقدر زود وا دادم؟

romangram.com | @romangram_com