#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_440


نیاز

-نیاز اومدی؟

سوار ماشین شدم و در رو بستم.حسام جلو نشسته بود و من و عمه خانوم عقب.از آینه نگاهی به پرهام انداختم.دیشب مهربون بود!این مهربونیشو دوست داشتم.باعث شد مطمئن شم به حس عشقی که تو وجودم رخنه کرده بود.لبخندی بهش زدم که با لبخند سری تکون داد و به راه افتاد.نگاهمو از آینه برنمی داشتم.نگرانی که تو چشم پرهام بود، ته دلمو می لرزوند.از وقتی بیدار شده بودم، مثل مرغ سر کنده اینور و اونور می رفت و کلافه بود.

-فواد کو؟

هیچکدوممون به سوال حسام جواب ندادیم.با خنده گفت:

-مرسی توجه!فواد مگه دعوت نبود؟

پرهام-نه!نمیدونم کجاست!

-آهان نمیدونی کجاست؟نیاز تو هم نمیدونی؟

-باید بدونم؟

-نمیدونم گفتم شاید با خبر باشید! آخه تو اتاقشم نبود.

با اطمینان گفتم:

-شاید رفته شهرشون.

romangram.com | @romangram_com