#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_439


-خب انتظار داری این موقع صبح بیدار باشم و منتظر جناب عالی؟

آروم گفت:

-نخیر اومدم بهت بگم ما داریم میریم!

-خب لازم بود بگی؟

-بله لازم بود! یهو دیدی برنگشتیم.لااقل بدونی 5 صبح بخاطر تو جان فشانی کردم،والا!

پشت گردنشو گرفتم و به سمت بیرون هدایتش کردم:

-برو وظیفتو انجام بده بیخودی زبون نریز!

در حالی که سعی داشت دستمو از دور گردنش جدا کنه آروم زمزمه کرد:

-بیا و لطف کن!اینم دستمزدشه.

هولش دادم سمت بیرون و در رو بستم.تکیمو به در دادم.چشمامو بستم و نفس عمیقی کشیدم.خدایا خودت به خیر بگذرون!حس دل شوره ای وجودمو گرفت.حسی که آشناست.حسی که انگار قبلا تجربش کردم.دلم خیلی شور میزنه.این دل شوره درست مثل زمانیه که عارف از پیشم رفت!زمانی که داشتن غسل می دادنش!صورت سفیدش!!

با یاد آوری اون لحظه سریع در رو باز کردم و سمت حیاط دویدم.ولی هیچکس نبود،هیچکس!اگه فواد هم بره...نگاهم خیره موند به در عمارت.عارف هم از این در رفت.وقتی رفت ،من همین دلشوره ی لعنتی رو داشتم و دیگه.دیگه برنگشت!خدایا دیگه تکرارش نکن.دیگه نمیخوام تکرار شه.فواد نه!ازت خواهش میکنم!

*

romangram.com | @romangram_com