#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_438
-تو خیلی بدی همش اذیتم میکنی.
-من؟کی؟یادم نمیاد!
سرشو بلند کرد و تو چشمام نگاه کرد:
-پرهام؟
-هوم؟
-من برات چیم؟
متعجب از سوالش خیره شدم تو چشماش.چی باید بگم؟اینکه تو برام همه زندگی شدی؟اینکه تو خانوممی؟اینکه تو عشقمی؟اینکه تو اربابی برای من؟نگاهم تو نگاهش گره خورد.این سوال رو فعلا نمیتونم جواب بدم نیاز!نه تا وقتی مطمئن نشم دوسم داری.آروم سرمو به سرش نزدیک کردم و تنها جوابی که به ذهنم رسید رو بهش نشون دادم.جوابی که باعث شد غرق شم تو احساس عشقی که نمی تونستم بیانش کنم.
باصدای ضربه هایی که به در اتاق می خورد از خواب پریدم.گیج نشسته بودم و به در خیره شدم.بعد از کمی حواسم سر جاش اومد.خمیازه ای کشیدم که نگاهم به نیاز افتاد.آروم خوابیده بود.یاد دیشب افتادم.لبخندی رو لبم نشست.آروم بوسه ای به پیشونیش زدم که دوباره صدای در بلند شد.سریع از جام بلند شدم و سمت در رفتم.با باز کردن در، با چهره ی عصبی فواد روبرو شدم.سریع خودشو پرت کرد تو اتاق :
-6 ساعته دارم در میزنم.چرا در رو باز نمیکنی؟
-ساعت چنده؟
-چمیدونم 5 یا 5ونیم!
با بی حوصلگی گفتم:
romangram.com | @romangram_com