#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_437
-خودت گفتی حرف بزنم.دارم حرف میزنم دیگه.
سرشو رو شونم گذاشت و زمزمه کرد:
-نمیدونم چم شده؟دلم میخواد از اینجابرم،برم یه جای دور،جایی که هیچکس رو نشناسم!دلم یه خونه ی کوچیک میخواد تو یه گوشه ی خلوت دنیا!جایی که هیچکس نشناستش.دلم دور شدن از این سیاهیا رو میخواد.
آروم موهاشو نوازش کردم.بذار مشکلاتمون تموم شه، خودم دورت میکنم.اروم و تو سکوت تو دستام گرفته بودمش.
-پرهام؟می ترسم!از همه چی می ترسم،حتی از خودم!
لبخند زورکی زدم و گفتم:
-از خودت دیگه چرا؟نکنه همه اینا زیر سر خودته ،ما رو الاف کردی؟هان؟نه خدایی راستشو بگو!
مشت محکمی به سینم زد و در حالی که خودشو ازم جدا می کرد گفت:
-برو بابا مسخره!دارم جدی حرف میزنم.
با خنده محکمتر گرفتمش و بین دستام قفلش کردم.آروم زیر گوشش گفتم:
-فقط خواستم از این حالت دربیای.به دل نگیر!
دستشو دور بازوم حلقه کرد و اروم گفت:
romangram.com | @romangram_com