#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_430


شونه ای بالا انداخت و گفت:

-نمیدونم کجاست.منم ندیدمش،شاید رفته شهر.این پسره هیچیش مشخص نیست!

و به راهش ادامه داد.دوباره پرسیدم:

-عمه؟

بدون اینکه سمتم برگرده گفت:

-هان؟

-شما احمد رو دوست ندارین؟

بعد از کمی مکث گفت:

-هیچوقت نداشتم!دیگه هم سوال نپرس.

-هیچوقت نداشتم!دیگه هم سوال نپرس.

به راهش ادامه داد و از پله ها بالا رفت.به راه رفتش نگاه کردم و اه بلندی کشیدم.کاش ذهنیتم ازت خراب نمی شد.برام حکم مادر بودیاما الان فقط دشمنی،فقط!

-حالا میخوای چیکار کنی؟

romangram.com | @romangram_com