#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_429


نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-هیچی قرار نبود اینجوری باشه عمه!

با بغض به چشماش نگاه کردم و گفتم:

-هیچی!

چشماش لرزید،نمیدونم چرا و از چی ولی لرزشش انقدر واضح بود که هرکسی می تونست ببینه.نگاهشو ازم گرفت و با خونسردی که می تونستم بفهمم ظاهریه گفت:

-در هر صورت اومدم بگم فردا صبح باید بریم عمارت مجاور.خواهرتم اونجا تنهاست.هم به اون سری بزنیم، هم اینکه ببینیم پویا کجاست؟

سری تکون دادم و گفتم:

-باشه موافقم!

از جاش بلند شد که بره.یاد سوالی افتادم که این چند روز فکرمو مشغول کرده بود:

-عمه؟

سرشو سمتم برگردوند.با همون اخم قبلی گفتم:

-احمد کجاست؟چند روزه نمی بینمش.پیداش نیست!

romangram.com | @romangram_com