#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_428
متعجب بهش خیره شدم.سرشو بهم نزدیک کرد و گفت:
-من بزرگت کردم!
اخمی رو پیشونیم نشست.بد بزرگم کردی.با بی حوصلگی گفتم:
-آره که چی؟
پوزخندی زدو گفت:
-ازتو انتظارشو نداشتم ولی کاریه که شده.فقط حیف قراره سرش هوو بیاد.
به چهرش نگاه کردم ،لبخند چندش آوری گوشه لبش بود.آب دهنمو به سختی قورت دادم.بسش نبود عمه؟بسم نبود؟دیگه چی میخوای؟کم کم دارم به این باور می رسم تویی که میخوای مارو از بین ببری،اما چرا؟تو خودت میدونی که گناه کاری.چرا مارو عذاب میدی؟وقتی نگاه خیرم به خودش رو دید جدی گفت:
-طناز رفته شهر!آخر ماه با خانوادش برمی گرده.بهتره تکلیف خودتو تا اونموقع مشخص کنی.
پوزخندی زدم.یاد مدارک عارف افتادم.با پوزخند پررنگی گفتم:
-مشخص می کنم عمه!مشخص می کنم؛ هم تکلیف خودمو ،هم تکلیف خیلیا رو!
نگاه عصبی بهم انداختو نگاهی به نیاز:
-بازی قرار نبود اینجوری بشه!
romangram.com | @romangram_com