#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_427
-پس چرا من بی خبرم؟
دستشو رو شونم گذاشت و گفت:
-تو بی خبری چون ازش فاصله میگیری.چون بهش پیله نمی کنی بگه چشه؟چون حواست به وضعیتش نیست.
آه خفه ای کشیدم.حق با فواده من حواسم به هیچی نیست به هیچی!لبخند کم جونی زدم و گفتم:
-باشه داداش!حواسم بهش هست!
دوبار محکم رو شونم زد.از اتاق زدیم بیرون.باید حواسمو به نیاز می دادمولی انقد ذهنم مشغول همه چی بود که نمی تونستم رو هیچ چیزی تمرکز کنم؛ارباب،وصیت بابا،دروغای عمه،مرگ رزا،و حالا حال نیاز!با رسیدن به نیاز آروم بالا سرش نشستم.خیره شدم به صورت بچگونش.آروم موهاشو نوازش کردم.نیاز تو هنوز بچه ای چرا کاری کردم که حالا گرفتار یه بچه شی؟تو مامان شدن هنوز زودته!
من یه احمقم!یه احمق بزرگ!تو این همه فشار، تو این همه سختی، این بچه هم به مشکلاتت اضافه کرده.چرا از دردات حرفی بهم نمیزنی؟چرا نمیگی من باعث عذابتم؟پوزخندی زدم.شاید میگی و من کرم!منی که حتی وقتی می بینم، کورم.
-غرق نشی!
با صدای عمه سرم رو بلند کردم.با دیدنش دروغا تو ذهنم نقش بست؛انتقام الکی،کینه،خیانت،دوبهم زنی،خودخواهی!اینا تنها چیزی بود که با دیدن چهره ی عمه تو ذهنم نقش می بست.ناخودآگاه فکم منقبض شد.چشمامو بستم.آروم باش پرهام الان وقتش نیست،الان نه!چشمامو باز کردم و نگاهمو به عمه دادم با لبخند زورکی گفتم:
-غرق نیستم!
کشتی شکسته ام.لبخند مرموزی زد و کنارم نشست:
-عاشق شدی بچه!
romangram.com | @romangram_com