#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_426


-راحت بخواب!

سمت فواد رفتم که جلو در اتاق مطالعه منتظرم بود.با ورودمون به اتاق در رو بست خیلی سریع گفت:

-خودمون دوتا باید بریم دنبال کارا!

با تعجب بهش نگاه کردم.وقتی تعجبم رو دید گفت:

-نیاز حالش خوب نیست که اینم طبیعیه؛بی حالش،افتادن فشارش،همه و همه عادیه!فشار روحیم نباید بهش وارد شه!پس بهتره کارا رو خودمون انجام بدیم.فهمیدی؟

فکری کردم و گفتم:

-نمیدونم!فکر میکنی اینکار درست باشه؟

-آره کاملا درسته.من بی اجازت زنگ زدم به دکتری که پیشش رفته بود.خانوم دکتر خیلی صریح گفت این تنشا براش مضره،و البته برای بچش.گفت به اعصابش نباید فشار بیاد.از دل دردای عصبیشم حرف می زد که من تا حالا ندیدم بگه درد دارم.

یاد چند لحظه قبل افتادم.چهرش از درد جمع شده بود.چرا به من نگفت درد داره؟چرا از حرفای دکتر چیزی بهم نگفت؟کلافه گفتم:

-از حرفات مطمئنی؟

-دیوونه شدی؟میگم زنگ زدم پرسیدم.

-پس چرا من بی خبرم؟

romangram.com | @romangram_com