#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_422


با پوزخند گفت:

-بله البته الان برام خیلی پررنگی حسام جان،خیلی!

نیمچه لبخندی زد.سمت نیاز برگشتم و پرسیدم:

-کجا داشتی می رفتی تو این بارون؟

نیاز خواست چیزی بگه که حسام سریع گفت:

-می خواست بره بیرون یه گشتی بزنه که دید بارونیه نرفت.من گفتم اگه بخواد همراهیش می کنم اما گفت هوا خرابه نمیخوام برم.

دستمو دور نیاز حلقه کردم و با لبخند حرصی گفتم:

-حسام جان من جنازه نیاز هم دست شما نمیدم، حالا فرقی نداره هوا بارونی باشه یا آفتابی!

رنگش به وضوح پرید.کاش م یتونستم الان بگیرمت و بکشمت حیف هنوز خیلی چیزا واسم مجهوله وگرنه حالتو می گرفتم جوجه!با حالت گیجی گفت:

-من میرم تو اتاقم یکم استراحت کنم خیلی خسته ام.

و بدون اینکه اجازه بده حرفی بزنم سریع از پله ها بالا رفت.صدای خنده ی ریز نیاز باعث شد به سمتش برگردم.با تعجب پرسیدم:

-به چی می خندی؟

romangram.com | @romangram_com