#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_421


پرهام

-نمیتونم خیلیا رو ببخشم.عمه به من سی سال از بهترین سالای زندگیمو که با انتقام واهیش بهم ریخت رو بدهکاره.هرچند منم به خیلیا بدهکارم!

به پدرت بدهکارم.به تو هم بدهکارم.خوشیایی که تو این مدت ازت گرفتم.من به تو بیشتر از هر کس دیگه ای بدهکارم!کلافه دستی رو صورتم کشیدم و گفتم:

-نیاز میشه تنهام بذاری؟میخوام یکم فکر کنم.به همه چی!

آروم لبخندی زد و از اتاق بیرون رفت.دوباره اشک از چشام چکید.

-خدایا این چه امتحانیه؟چرا نذاشتی زودتر بفهمم؟چرا حالا؟حالا که دیگه نمیتونم جبران کنم.چرا عمه اینکارو با این خانواده کرد؟چرا بهم دروغ گفت؟این دوست داشتنه؟چرا انقدر خودخواه بود؟چرا انقدر خودخواهه؟من خیلی بیشتر خودخواهم!من خیلی بد کردم!ولی من فکر می کردم...

هیس پرهام خفه شو!پوزخندی زدم و گفتم:

-یاد یه جمله ای افتادم"آدمی که خوابیده رو میشه بیدار کرد ولی آدمی که خودش رو به خواب زده،نه".عمه خودش رو به خواب زد و کاری کرد منم خودمو به خواب بزنم.چرا سعی نکردی بیدار شی؟فکر می کردم تو بیداریم!اگه اون بیداریه، پس این چیه؟

آه خفه ای کشیدم.نگاهم به بیرون افتاد فواد داشت با نیازحرف می زد.با دیدن حسام خونم به جوش اومد.دندونامو محکم رو هم فشار دادم.وقتی حرصم بیشتر شد که دستای حلقه شدش دور نیاز رو دیدم.عصبی از اتاق زدم بیرون.پایین پله ها دیدمشون.فواد از پشت سرشون اشاره کرد که آروم باشم و به روی خودم نیارم.با لبخند مسخره ای گفتم:

-به به حسام خان!تو آسمونا دنبالت می گشتیم رو زمین پیدات کردیم.

آرزو داشتیم می شد تو کفن ببینیمت!سریع از نیاز دور شد.نفس راحتی که نیاز کشید بهم دلگرمی داد.باید ازش حمایت می کردم.باید جبران می کردم تمام خریتایی که انجام داده بودم!

-ما که رو زمین بودیم پرهام خان!شما از بالا نگاه می کنید.یکم قاطی جماعت بشید مارو هم می بینید.

romangram.com | @romangram_com