#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_419
-سلام بر اهل خانه!
با شنیدن صدای حسام قلبم تند تند شروع به تپیدن کرد.به فواد نگاه کردم.اشاره کرد آروم باشم.سخت بود ولی مجبور بودم!با لبخند مصنوعی برگشتم سمتش و گفتم:
-سلام بر حسام خان!آفتاب از کدوم طرف در اومده؟ما بلاخره روی شما رو دیدیم.
خندید و گفت:
-فعلا که افتابی در کار نیست همش بارونیه.حالا شما چرا شاعرانه زیر بارون وایسادید؟
به تو چه؟ فوضولی؟-هیچی می خواستم برم جایی دیگه نمیرم هوا خرابه!
-هیچی می خواستم برم جایی دیگه نمیرم هوا خرابه!
نزدیکم اومد و دستشو دور گردنم انداخت و گفت:
-شما بگو کجا میخوای بری ؟حسام که نمرده،خشک می برتت و خشک برمی گردونمت!
پوزخند زیر پوستی زدم.خشک یعنی بی جون و بی روح دیگه؟
-نه دیگه پشیمون شدم.حوصله ندارم جایی برم.
دستشو گذاشت رو چشمش و گفت:
romangram.com | @romangram_com