#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_418
اشکاشو پاک کرد و با اخم بزرگی که رو پیشونیش نقش بسته بود گفت:
-نمیتونم خیلیا رو ببخشم.عمه به من سی سال از بهترین سالای زندگیمو که با انتقام واهیش بهم ریخت رو بدهکاره.هرچند منم به خیلیا بدهکارم!
کلافه دستی رو صورتش کشید و گفت:
-نیاز میشه تنهام بذاری؟میخوام یکم فکر کنم.به همه چی!
خودم نیاز به فکر داشتم با لبخند رضایتی از اتاق بیرون زدم.از عمارت خارج می شدم که صدای فواد متوقفم کرد:
-کجا میری نیاز؟
سمتش برگشتم و گفتم:
-میرم اطراف دور بزنم.
نزدیکم شد و آروم گفت:
-دیوونه شدی؟اگه بلایی سرت بیارن چی؟هرجا میخوای بری باید با من و پرهام بری.الکی نیست که!
هوفی کردم و گفتم:
-باشه باشه تو همین حیاط یه قدمی میزنم.
romangram.com | @romangram_com