#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_417
صداش گرفته شد و شونه هاش خم تر:
-بد بازی خوردم.خیلی بد!
-پرهام؟
-روشو ندارم تو روت نگاه کنم.من تو رو هم بد بازی دادم.تو حقت نبود این همه عذاب!ولی من بخاطر داستانی که حالا می فهمم دروغه، فکر می کردم این عذاب کمتم هست.
با شنیدن صدای در به عقب برگشتم.هیچکس تو اتاق نبود.ممنونشون بودم که تو این موقعیت ما رو تنها گذاشتن.آروم روبروی پرهام کنار پنجره وایسادم.با تعجب به چهرش نگاه کردم.باورم نمی شد اینا اشک باشه.
-باور کنم داری گریه می کنی؟
بی اینکه نگام کنه گفت:
-تازه می فهمم شکستن یعنی چی؟وقتی بفهمی 30 سال از زندگیت با دروغ بزرگ شدی یعنی چی؟وقتی بفهمی کینه ای که یه عمر تو دلت بود همش توهم بود یعنی چی؟
به چشمام نگاه کرد و گفت:
-به پدرت بد کردم؛به تو بیشتر!
سرشو پایین انداخت و آروم زمزمه کرد:
-نمیتونم خودمو ببخشم!
romangram.com | @romangram_com