#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_416
-من...نمی..فهمم...چـ..چرا..؟؟
فواد-نیاز خوبی؟
بهش توجهی نکردم و نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
-اگه قضیه اینه عذاب وجدان پدرم بابت چی بود؟
نازگل سرشو پایین انداخت و گفت:
-بهادر خان خیلی مهربون بود.میگ فت تقصیر من بود که از همون اول نامه هاشو نخوندم.میگ فت هرچقدرم بد بود، نباید می زدمش.وقتی از افسردگی عمه خانوم با خبر شد، عذاب وجدانش بیشتر شد؛اونم بخاطر کتکا و بیرون انداختنش از خونه!وقتی هم اومدن خواستگاری شما پدرتون بخاطر رفع تمام این دلخوریا رضایت داد.
چشمامو بستم .لبمو به دندون گرفتم.خدایا من چرا به پدرم شک کردم؟چرا نذاشتم اون حرف بزنه؟چرا انقدر به حرفای حسام اعتماد کردم؟ بابایی منو ببخش!ببخش که دخترت بهت شک کرد!ببخش که دخترت باورت نکرد!ببخشید که غم بی اعتمادی دختر تو دلت بود و رفتی!منو ببخش بابایی!ببخش!از پشت پلکای بستم اشک پایین میومد.دلم درد گرفت.اخمی به پیشونیم دادم.چشمامو باز کردم و نگاهی به پرهام انداختم.کنار پنجره وایساده بود و زل زده بود به بیرون.بارون می بارید.
-پرهام؟
هیچ جوابی نداد.نگاهی به مدل وایسادنش انداختم؛مثل قبل با صلابت نبود،مثل قبل محکم نبود،خمیده بود!از جام بلند شدم.درد دلم بیشتر شد.چشمامو محکم رو هم فشار دادم.سمت پرهام رفتم و یه قدمیش ایستادم.دستمو سمتش دراز کردم و گذاشتم رو شونش.
-پرهام؟
هیچ عکس العملی نشون نداد.تو همون حالت آروم و بی روح گفت:
-30 سال از زندگیم تو دورغ بزرگ شدم.30 سال از زندگیم از هیچی لذت نبردم.30 سال از زندگیم تنها چیزی که شنیدم خیانت بهادر به عمم بود.من تو این سی سال بی دلیل از کسی متنفر بودم که بخاطر گناه نکرده عذاب وجدان داشت.
romangram.com | @romangram_com