#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_415
با آوردن اسمش نگاهی به پرهام انداختم.سرش پایین بود و گوش می داد.آه خفه ای کشیدم و به حرفای نازگل گوش دادم.
-من دوست صمیمی عمه خانوم بودم.همه حرفاشو بهم می زد.عمه عاشق بابای تو بود نیاز جان.همیشه از کنار پرچینا باباتو دید می زد.از من می خواست نامه هاشو به بهادر خان برسونم منم اینکارو می کردم.بهادر خان خیلی مرد مغرور و سردی بود،همیشه نامه ها رو نخونده پاره می کرد.از اون طرف ایوب خان عاشق عمه خانوم شده بود.تمام کاراش رو کنترل می کرد.از عشقش به بهادر خان هم خبر داشت.تا اینکه یه روز عمه میره پیش پدر بهادرخان و میگه پسرتون به من دست درازی کرده و حالا من چیکارکنم؟نمیتونم دیگه با کسی ازدواج کنم و از اینجور حرفا!اون خدا بیامرز هم حرف عمه رو باور میکنه و بهادر خان رو مجبور به زندگی با عمه میکنه.از اونموقع به بعد من از عمه دور شدم،خیلی دور!کارش ناجوانمردانه بود.بهادرخان حتی یه بارم به صورت عمه نگاه نکرده بود.
نفسشو مثل آه بیرون داد و ادامه داد:
-ازدواج که کردن بهادر خان بی محلیاش به عمه رو شروع کرد.ضربه ی سختی بود بی اعتمادی پدر به پسر!شخصیتش خورد شده بود.هر وقت هم عمه از کاراش شکایت می کرد بهادر خان به باد مشت و لگد می گرفتش و در جواب ایوب خان که سرزنشش می کرد فقط یه حرف میزد:"خودش خواست"!تنفر بهادر خان هر روز بیشتر می شد و عشق بچگانه عمه هرروز کمتر!ایوب خان هم از این فرصت استفاده میکنه و به عمه نزدیک میشه.دیگه همه خانواده ها می دونستن بهادر خان و عمه تو یه اتاق باهم نیستن.وقتی عمه گفت حاملست همه چی بهم ریخت.پدر بهادر خان وقتی این موضوع رو فهمید با دونستن اینکه پسرش حتی به عمه نگاه نمیکنه سکته کرد و مرد!بهادر خان هم با اسم خائن عمه رو طلاق داد و از خونه انداختش بیرون.وقتی به خونه اومد همه صورتش کبود بود.حتی چشماشو نمی تونست باز کنه.تو همون گیر و دار ایوب هم عمه رو محرم خودش کرد.وقتی که دیگه کار از کار گذشته بود.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
-همه ی اون یک سال زندگی با بهادر خان تخم نفرت تو دل عمه کاشته شد.دلش می خواست ازش انتقام بگیرهو این انتقام وقتی پررنگتر شد که بهادر خان با یه رعیت که مادر شما باشه ازدواج کرد.همش تو خونه می گفت:"یعنی من در حد یه رعیت هم نبودم؟"که نبود،با کاری که کرده بود در حد یه انسان هم نبود!پسر خانوم که به دنیا اومد خبر حاملگی مادر شمام تو کل ده پیچید.دیگه از این بدتر نمی شد!عمه افسردگی گرفته بود و حالش خراب بود.روزای سخت و تاریکی تو این خونه گذشت.اون موقعا پرهام خان به ایوب خان می گفت ارباب!طبق گفته ی ایوب خان هم هیچکس حق نداشت بگه که ایشون ارباب نیست یا اینکه پدرش نیست.با همه ی بدیش با بچه های نادر خان خوب بود.دلش به رحم میومد.می گفت بذار سایه پدر رو حس کنن بزرگتر که شدن بهشون میگیم من پدرشون نیستم.اما عمرشون کفاف نداد!از اسب افتادن و سرشون به سنگ خورد و درجا مردن.
نگاهی به ما سه تا انداخت و گفت:
-تو همون گیر و دار بود که وصیت ارباب دوباره خونده شد.طبق وصیتش پرهام خان باید ارباب می بود.توجه عمه هم به پرهام خان جلب شد.از احمد بدش میومد چون باعث جدایی اون و بهادر خان بودولی پرهام خان رو دوست داشت.همش از نقشه هاش واسه آینده پرهام خان می گفت؛اینجوری بزرگش می کنم،اینجوری تربیتش می کنم،باید با کسی ازدواج کنه که من میگم و از این حرفا!تا 5 سال پیش که برای اولین بار شما رو دید.شعله ی انتقام دوباره تو وجودش جون گرفت.اونموقع پرهام خان با رزا خانوم ازدواج کرده بود اونم به اصرار عمه.بچشونم به دنیا اومده بود.تو فکر عمه بود که شما رو بیاره تو زندگی پرهام و انتقام تموم درداشو از شما بگیره.
نفس عمیقی کشید و گفت:
-نمیدونم رزا خانوم چطوری مرد ولی عمه می گفت کار بهادر خانه.تو جنگل تیر زده به زن ارباب.وقتی همه اینو باور کردن که مشخص شد اون گلوله از تنفگ شخصی بهادر خان بوده!و بقیه داستان هم که دیگه خودتون می دونید!
و بقیه داستان هم که دیگه خودتون می دونید.
مات و مبهوت چشم دوختم به نازگل.باورش برام سخت بود.نمی تونستم تکون بخورم.دستام بی حس شده بود.این داستان با داستانی که من شنیده بودم فرق داشت؛خیلی هم فرق داشت!تو اون داستان بابای من خائن بود.حرفای حسام تو گوشم رژه رفت؛"بابات عمه رو تنها گیر میاره و..."،"بعد که پدربزرگت می فهمه اجازه میده با هم ازدواج کنن ولی اخلاقای گند بابات شروع میشه و شروع میکنه به کتک زدن عمه.آخرشم سرش هوو میاره اون بیچاره هم طاقتش میده و میره"،"بابات به اونا بد کرده.حتی زن پرهامم اون کشته".با لکنت گفتم:
romangram.com | @romangram_com