#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_414


با بی حوصلگی گفت:

-فهمیدنش کار سختی نبود ،فقط بگو چی شده؟

سرشو پایین انداخت و در حالی که با انگشتاش بازی می کرد گفت:

-قول دادین کسی نفهمه ها...

لبخندی زدم و گفتم:

-خیالت راحت،هیچکس نمی فهمه!

تو همون حالت شروع کرد به تعریف:

-وقتی پرهام خان به دنیا اومد تو این جشن به پاشد.ارباب انقدر خوشحال بود که سر از پا نمی شناخت.راه به راه پیشونی خانوم رو می بوسید.همه ی ده رو دعوت کرده بود.ولیمه داده بود واسه پسرش.تو همون جشن جلو چشم همه ی ده وصیت نامه ای که نوشته بود رو خوند.تمام ثروتش به پسرش می رسید،به جز عمارت مجاور که می رسید به عمه خانوم.

کمی مکث کرد و گفت:

-وصیتش خیلی طولانی بود یادم نمیاد دقیقا.این دو مورد هم چون زیاد گفته شده تو ذهنم مونده.گفت وصیتش رو یه جای امن میذاره.هیچکس نمیدونه دست کی بوده این وصیت اما هر اتفاقی که میفتاده،یکی از اهالی ده دست نوشته ی خودش از وصیت رو می خوند واسه همه.

کمی فکر کرد و گفت:

-حالا ایناش زیاد مهم نیست.پرهام خان 4 سالش بود که ارباب فوت شدن.سکته بوده دلیل مرگشون.اون موقع خانوم باردار بودن.دوماه بعد از مرگ ارباب بچه به دنیا اومد که پرستو خانوم باشه.خانوم سر زا رفت و این دو تا بچه یتیم موندن.یکی از دوستای صمیمی ارباب خدا بیامرز ،مسئولیت بچه ها رو به عهده گرفت.ایوب خان!

romangram.com | @romangram_com