#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_413


نفسای عمیق و پشت سر هم کشیدم.به پرهام نگاه کردم.اشکی از گوشه چشمم کشید.کاش دردامو می فهمیدی!آروم پتو رو بلند کردم و گذاشتم روش.نزدیکش شدم و دستمو دورش حلقه کردم.سرمو رو سینش گذاشتم.الان به محبت نیاز دارم،کاش می فهمیدی!

چشمامو آروم بستم.حداقلش اینه که منو از خودش جدا نکرده.لااقل...یهو دستش دورم حلقه شد و منو بالاتر کشید.بوسه ی آرومی رو موهام زد.لبخندی رو لبم نشست.دیگه به هیچی فکر نکن نیاز!این یعنی خود آرامش!

-من چیزی نمیدونم!

نگاهی به چهره ی مضطرب نازگل انداختم.حس می کردم از یه چیزی می ترسه.یاد امروز صبح افتادم ،خودم از همه چی می ترسیدم ولی نقشمو خوب بازی کردم.چنان دعوایی راه انداختم تو عمارت از نبود مامان و پویا ،که هیچکس به ما شک نکرد.پرهامم چند نفر رو فرستاد همه ی ده رو بگردن.ته نقش بازی کردن!حواسمو به نازگل دادم.دستاش می لرزید.به بهونه تمیز کاری اتاق ،کشیدیمش تو اتاقمون.در نهایت آرومی باهاش حرف می زدیم.پرهام کلافه گفت:

-مگه میشه تو این خونه باشی و از چیزی خبر نداشته باشی؟

با استرس به پرهام نگاه کرد.نزدیکش رفتم و جلو پاش زانو زدم دستشو تو دستام گرفتم و خیره شدم تو چشماش:

-ببین نازگل،ما داریم عذاب می کشیم.اگه ندونیم حقیقت چیه، دیگه هیچی ازمون نمی مونه.کمکمون کن!قول میدیم هیچکس نفهمه تو به ما چیزی گفتی.خواهش میکنم!

نگاه مهربون و مضطربی بهم انداخت و گفت:

-آخه از کجا بگم دخترم؟از چی بگم؟

پرهام-از مرگ بابام!البته بابای واقعیم...

چهره ی متعجب نازگل نشون از این بود که اونم می دونست.

-اما ارباب...

romangram.com | @romangram_com