#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_412


-دوماه پیش بابام بود،عارف بود،مامانم سالم بود،حسام خوب بود،من یه دختر بودم!اما الان بابام نیست،عارف نیست،مامانم دیگه مثل قبل نیست،حسام بد شده،من دارم مادر میشم،الان هیچی مثل دوماه پیش نیست!هیچی!

کلافه گفت:

-تا کی میخوای اینا رو بزنی تو سرم؟باشه بدبختیت از زندگی با من شروع شد!آره تقصیر منه مرگ عارف و بابات!مادر شدنت تقصیر منه!بد شدن حسام تقصیر منه!مریضی مامانت تقصیر منه!اصن همه چی تو این دنیا تقصیر منه!خوب شد؟ راضی شدی؟

دستشو ستون سرش کرد و چشماشو ماساژ داد.گلوم درد گرفته بود.نگاهمو بهش دادم.نمی دونم چرا دلم براش سوخت؟مظلوم شده بود.مثل بچه ای که تو خونه هر چی می شکنه میذارن گردنش.آروم گفتم:

-منظورم این نبود که...

-هیس هیچی نگو نیاز!ازم متنفری؟قبول ،باشه!فقط انقدر نگو.!میدونم با من زندگیت بده ،فقط تو نگو! خب؟

من ازت متنفر نیستم.من احمق دوست دارم!توی بی رحم و زورگو رو دوست دارم!

-اما...

دستشو جلوم گرفت و گفت:

-هیس هیچی نگو!

بلند شد و رفت سمت دیگه ی تخت.با فاصله ی زیاد از من دراز کشید.بدون اینکه پتو سرش بذاره.بدون اینکه لباساشو در بیاره.طاق باز دراز کشید و دستشو رو چشمش گذاشت.نگاهم بهش بود.من قصدم این نبود که چیزی رو بزنم تو سرت.من فقط می خواستم خالی شماز حرفایی که تو دلم مونده بود اما...نتیجه این خالی شدن،پر شدن تو بود!

دلم درد گرفت.چشمامو محکم رو هم فشار دادم.بازم دردش شروع شد.یاد حرف دکتر افتادم:"تا حالا مادر انقدر پر استرس ندیده بودم"."استرس برای بچت مثل سمه مخصوصا تو این ماهای اول"."این دل دردات هم از همینه به اعصابت نباید فشار بیاری.دیگه نفس کشیدنتم به این بچه مربوط میشه"."سعی کن محیط اطرافتو آروم کنی از تنشا فاصله بگیر اگه نگران بچه هستی".

romangram.com | @romangram_com