#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_402
-چمیدونم! واقعا دیگه نمی دونم!
-...
-یعنی انقدر واست مهمه؟
-...
-نمیشه بدون اینکه جونشون رو بگیری باشه؟
چشام گرد شد.جون بگیره؟به پرهام نگاه کردم سرش پایین بود.نفسمو بیرون دادم.یه چیزی رو دلم سنگینی می کرد.
-میگی چیکار کنم؟اصن میخوای همین الان برم تو اتاقشون کارشونو یه سره کنم؟خیال تو هم راحت میشه دیگه!
چشمامو بستم.لبمو گاز گرفتم که بغض نکنم ،که اشک نریزم.
-ببین پرهام اصن واسم مهم نیست ولی نیاز...مثل خواهرمه تو سخت ترین شرایط کنارم بوده.من نمیتونم...
انگار حرفشو قطع کردن.قلبم فشرده شد.
-ببین تو به من بگو همین جا بمیر،می میرم ولی اینو ازم نخواه!
کل بدنم بی حس شده بود.صدای کلافه حسام باعث شد بی حال تکیه بدم به درخت کنار در:
romangram.com | @romangram_com