#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_401


-منو از زدنات نترسونا!من خودم...

حرفم با دیدن لبخندش قطع شد.گیج نگاهم به لبخندش بود.

-دقیقا همین نیاز رو می گفتم!

چشام گرد شد.با نیمچه لبخندی گفت:

-بریم که فواد منتظره!

جلوتر از من راه افتاد .اخمام تو هم رفت.چرا این بشر انقد گیج کنندست؟آدم نمیدونه به کدوم سازش برقصه؟سری تکون دادم و دنبالش راه افتادم.نیاز؟هوم؟کرم داری؟برای چی؟آخه چطور یه همچین ادمی رو دوسش داری؟خب آخه...آخه چی؟آخه متفاوته!با تمام مردایی که تو عمرم دیدم متفاوته؛اخلاق گندش،رفتار عصبیش،مهربونیای یهوییش،همه فرق داره!همه چیزش فرق داره؛حتی لبخنداش،خاصه!پوزخندی زدم.نیاز تو داری لبخندای کسی رو تایید می کنی که همش بهت زور میگه؟تمام زندگیش به بقیه دستور میده و مجبورشون میکنه به انجام هر کاری؟راست می گفت!میدونی چیه ؟واقعا راست می گفت که تو خیلی فرق کردی،خیلی زیاد!

با رسیدن به فواد و پرهام که پست در کمین گرفته بودن از فکر بیرون اومدم.مشکوک پرسیدم:

-چه خبره؟

پرهام سریع سمتم برگشت و دستشو رو لبش گذاشت به معنای سکوت.کنجکاو سمتشون رفتم.با دیدن حسام کنار در چشام گرد شد.از جایی که ما وایساده بودیم می شد کاملا صداشو شنید.

سرتا پا گوش شدم.

-تو میگی دیگه چیکار کنم؟

-...

romangram.com | @romangram_com