#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_403


-باشه باشه هر چی تو بگی!گور بابای نیاز!خداحافظ.

نمی دونم چی شد که کشیده شدم؟تو تاریکی مطلق بین درختا فرو رفتم.صدای قدمایی که نزدیک شد و بعد دور!کاملا شوکه بودم.نمی تونستم چیزایی که شنیدم رو تجزیه کنم.

-نیاز؟

هیچ جوابی ندادم.حرفای حسام تو ذهنم هی می رفت و میومد.تموم می شد و دوباره شروع می شد.دلم می خواست باور کنم صدایی که تو سرمه صدای حسامه!صدای کسی که تمام دوران زندگیم تو همه مراحلش حضور پررنگ داشته،کسی که هیچی واسش کم نذاشتیم!پس چرا می خواد من رو بکشه؟یعنی بابا رو هم...چشمامو محکمم بستم.حتی فکرشم عذابم می داد.با سیلی محکمی که به صورتم خورد از خودم بیرون اومدم.دستمو رو صورتم گذاشتم.خیس بود.صدای عصبی پرهام تو گوشم پیچید:

-گفتم یه بار دیگه اشکتو ببینم، بد می بینی!

دستمو کشید و بلندم کرد.با پاهای بی جونم تمام مسیری رو که پرهام با قدمای بلند طی می کرد رو به سختی طی کردم.فواد هم با ما وارد اتاقمون شد.عصبی رو به پرهام گفت:

-تو معلوم هست چته؟چرا نیاز رو میزنی؟

پرهام کلافه گفت:

-به تو ربطی نداره!این تنبیهشه که دیگه گریه نکنه.

فواد عصبی نزدیکمون شد و گفت:

-دِ آخه...

دستی رو لبش کشید و گفت:

romangram.com | @romangram_com