#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_399
فواد سری تکون داد و رفت.کنجکاو و گیج بهش چشم دوختم.به اطراف نگاهی انداخت و عصبی جفت دستامو محکم گرفت و چسبوندم به درخت.دندوناش رو بهم فشرد و غرید:
-ببین نیاز،تمومش کن!
گیج پرسیدم:
-چیو؟
کلافه چشماشو محکم بست و ادامه داد:
-تو چته؟ هان؟ چرا تا تقی به توقی میخوره میری تو حالت بغض و گریه و این مسخره بازیا؟
با چشمای گرد شده نگاش می کردم.پوزخند عصبی زد و گفت:
-اون آدمی که می زدیش می خندید، داد می زدی سرش می خندید، کجاست هان؟انقدر راحت می شد تغییرت داد؟
نمی دونم چرا بغض کردم؟شاید چون دلم می خواست بگم اون آدم رو تو از بین بردی.تا خواستم بگم سریع انگشتشو رو لبم گذاشت و گفت:
-هیس هیچی نگو!بفرما تا چهار تا حرف بهت زدم سریع بغض کردی.
بغضم بیشتر شد.دیگه پرهامو پشت یه لایه از اشک می دیدم که عصبی گفت:
-بخدا قسم یه قطره دیگه اشک بریزی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی.
romangram.com | @romangram_com