#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_398
با تردید بهش چشم دوختم.صدای فواد اومد:
-نیاز خانوم من بهش اعتماد دارم.خیالت راحت!
به پرهام نگاه کردم.نگاهشو به نگام دوخت و سرشو به معنای تایید بالا و پایین کرد.جلوتر از من حرکت کرد.هوا سرد بود.نگاهی به چهره ی معصوم پویا انداختم.زیر نور کمی که از ماه پشت ابر میومد ،بینی قرمز شدش مشخص بود.هوای پاییز سرده مثل هر سال!به خودم فشردمش و نفس عمیقی کشیدم.باید به اعتمادشون اعتماد می کردم.به سمت ماشین حرکت کردم.پرهام پویا رو از دستم گرفت و کنار مادرم رو صندلی خوابوندش.با بیرون اومدن پرهام خم شدم و صورت مادرمو بوسیدم.آروم زمزمه کردم:
-مواظب خودت باش مامانی!
بوسه ای رو پیشونی پویا کاشتم و در ماشین رو بستم.با نشستن شهرام رو صندلی راننده سمتش رفتم و در رو باز کردم با حالت جدی گفتم:
-جون تو و جون این دو نفر!اگه یه تار مو از سرشون کم شه، قسم می خورم با دستای خودم بکشمت!
-جون تو و جون این دو نفر!اگه یه تار مو از سرشون کم شه، قسم می خورم با دستای خودم بکشمت!
دستم کشیده شد و در ماشین بسته شد.
-نیاز آروم باش!اگه یه نفر باشه که تو این جماعت قابل اعتماده، اون یه نفر شهرامه.
هیچ جوابی بهش ندادم.نگاهم رو ماشینی بود که استارت خورد و به راه افتاد.دلشوره داشتم.چراغاش خاموش بود و آروم می رفت.دستم کشیده شد و پشت کردم به عزیزانی که داشتن ازم دور می شدن و من حتی به سالم موندنشون اعتماد نداشتم.آه بلندی کشیدم.
پرهام همینجوری که دستم تو دستش بود ایستاد.نگاهی بهش انداختم.اخم بزرگی رو پیشونیش بود.با حالت کلافه ای رو به فواد گفت:
-تو برو جلو در وایسا ما الان میایم!
romangram.com | @romangram_com