#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_397
با تکون خوردن در و قدمای آروم پرهام که مامانو رو شونش گذاشته بود به طرفش حرکت کردم.با رسیدن بهش با نگرانی گفتم:
-مامان چشه؟
با ترس سمتم برگشت و آروم گفت:
-هیس بعدا برات میگم،بریم!
آروم از پله ها پایین رفتیم.فواد در عمارت رو باز نگه داشته بود و منتظر ما بود.آروم از عمارت زدیم بیرون.حیاط رو طی کردیم تا رسیدیم به جاده ی خاکی.ماشین فواد تو چند قدمیمون بود که کسی از سمت راننده پیاده شد.با ترس وایسادم.
-شهرامه،برید!
مردد بودم.از جام تکون نخوردم.شهرام سمتم اومد که یه قدم به عقب برداشتم.محکم خوردم به پرهام.
-چی شده؟
به سمتش برگشتم و گفتم:
-مطمئنید قابل اعتماده؟
صداش از نزدیک اومد:
-خانوم خیالتون راحت!وقت تنگه،دست دست نکنید!
romangram.com | @romangram_com