#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_396
-آروم باشه نیاز،آروم!
اشکاش بند نمیومد.با حالت زاری گفتم:
-چیکار کنم دیگه گریه نکنی؟
با نفس نفس گفت:
-توروخدا بد اخلاق نباش!دارم دق می کنم.
بوسه ای رو موهاش کاشتم.پرهام این دختر بخاطر توغروروشو میشکنه، ازت خواهش میکنه.تو دیگه چجور موجودی هستی ؟هان؟آروم کنار گوشش گفتم:
-ببخشید خانومم!ببخشید!
-ببخشید خانومم!ببخشید!
اون واقعا تنها بود.با خود خواهی من تنهاتر هم می شد.آروم رو موهاش دست کشیدم.من گفتم ببخشید جای همه ی ببخشیدایی که بهش بدهکار بودم.میدونم کمشه اما دیگه نمیتونم تظاهر کنم، واسم مهم نیست چجوری؟!این ارامشی که می تونستم بهش بدم رو حالا نباید ازش دریغ می کردم.حالا نه!
*
نیاز
نیمه های شب بود.حول و حوش ساعت 2 صبح.پویا تو آغوشم خواب بود.چشمم به در اتاق مامان بود.هیچ حرکتی.کلافه شده بودم.سرمو به دیوار تکیه دادم.طبق قراری که عصری با فواد گذاشتیم، باید مامان و پویا رو دور می کردیم.برام سخت بود اما این دور شدن لازم بود.پسفردا چهلم عارفه،دوروز بعدشم چهلم بابا!حقه بذارم مامان بره؟دوباره نگاهمو به در دادم.نیاز اگه بلایی سر مادرت بیاد، اونموقع میخوای چیکار کنی؟این که دور باشه بهتره یا اینکه زیر یه عالمه خاک؟آروم زبونمو گاز گرفتم، خدا نکنه!آه خفه ای کشیدم.فقط خدا کنه بشه به نقشه ی فواد اعتماد کرد.دیگه به خودمم اعتماد ندارم.
romangram.com | @romangram_com