#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_395
نفسای پشت سرهم گرفت و گفت:
-وقتایی هم که بابا نبود حسام باهام حرف می زد، آرومم می کرد!مامان هم هر شب باهام حرف می زد که نکنه ناراحتی داشته باشم،نکنه چیزی رو تو خودم بریزم.من اونموقعا هیچ ناراحتی تکی نداشتم.همه باهام شریک بودن.
آب دهنشو به سختی قورت داد.کل صورتشو اشک گرفته بود:
-همیشه می خندیدم چون هیچی رو تو دلم تلمبار نمی کردم،اما حالا...
به چشام نگاه کرد و به سختی گفت:
-هیچی ندارم.!
بلند هق هق کرد و گفت:
-بابام رفت!مامانم دیگه حرف نمی زنه.حسامم که دیگه بهش اعتماد ندارم.
دستاشو جلو صورتش گرفت و گفت:
-من دیگه هیچی ندارم پرهام،هیچی!
بهت زده بهش خیره شدم.صدای گریش تو کل اتاق پیچیده بود.پرده ای از اشک دیدم رو تار کرده بود.چشام لبریز شد و اشکا سر اومد.
از جام بلند شدم و محکم بین دستام قفلش کردم.سرمو رو سرش گذاشتم و آروم زمزمه کردم:
romangram.com | @romangram_com