#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_386


دندونامو رو هم فشردم.به صلاحم بود بهم دروغ بگی هان؟لعنتی!به فواد نگاه کردم.دستاشو به معنای اینکه آروم باش تکون داد.نفس عمیقی کشیدم و با حرص گفتم:

-دارم برمی گردم!هنوز کفن رفیقم تو گور خشک نشده که بخوام جشن راه بندازم.خدافظ!

گوشی رو محکم کوبوندم رو داشبورد.کلافه دستی تو موهام کشیدم.اینو کجای دلم بذارم؟من هیچ رقمه نمیتونم این دختره رو تحمل کنم.من دلم نمیخواد دیگه نیاز آزار ببینه.عصبی چند بار محکم کوبیدم به داشبورد.

-لعنتی لعنتی لعنتــــی!

دستی رو شونم نشست.

-هی آروم باش پرهام!

به سمتش برگشتم و دستشو پس زدم:

-چطور آروم باشم؟دلم میخواد همشون از زندگیم برن بیرون.دلم میخواد بخاطر خودم زندگی کنم؛با اختیار خودم،با کسی که دوسش دارم،با بچه هام!میخوام جدا از همه ی این آدمایی زندگی کنم که دیگه به تباشونم باور ندارم.

با حالت زار گفتم:

-دلم نمیخواد الان که برمی گردم بازم باعث ناراحتی نیاز شم.قبول که خودخواهم،قبول که از رو اجبار میخوام دوسم داشته باشه اما دوست داشتن من که اجبار نیست!هر وقت غمشو می بینم می سوزم.میدونم با این خبر داغون میشه ،میدونم!

فواد مهربون لبخندی زد و دست رو شونم گذاشتم:

-داداش من؟نیاز بچه نیست دیگه میدونه اینا همش نقشست!بیخودی نگرانی!

romangram.com | @romangram_com