#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_380
-برو بابا!
خواست از ماشین پیاده شه که سریع دستشو گرفتم.
-وایسا بینم!ما بچه رو سقط نکردیم.
با تعجب برگشت سمتم و گفت:
-پس...نیاز...دستتو گرفته بود.ناراحت بود.گریه می کرد!
با نیمچه لبخندی کل ماجرا رو براش تعریف کردم.به جز قسمتی که اعتراف به این بود که منم دوسش دارم.فواد با تعجب بهم نگاه کرد و بعد از مدتی گفت:
-واقعا میگی؟وای من اینجا انقدر حرص خوردم!
محکم زد تو سرم و گفت:
-خاک بر سرت که آدمو سکته میدی.واسه همین از ده کوبیدی اومدی اینجا؟خب همونجا هم این اتفاقات می تونست بیفته.
با یادآوری این مسئله اخمی رو پیشونیم نشست و گفتم:
-نه!من فقط فکرشو نمی کردم نیار بچه رو بخواد.در ضمن اونموقع همچین شرطی به ذهنم نرسیده بود.تقریبا 99 درصد مطمئن بودم نیاز بچه رو نمی خواد واسه همین گفتم بیارمش شهر بچه رو بندازه کم خطرتره،تا تو ده و با روشای محلی!تازه صد در صدی هم نیست از بین رفتن بچه.خواستم اگه میخواد بندازه کلا ریشش از بین بره و مطمئن باشم.اینجوری نیاز هم کمتر درد می کشه.
نفسمو پرصدا بیرون دادم.نگاهمو به فواد دادم.با لبخند نگام می کرد.مشکوک پرسیدم:
romangram.com | @romangram_com