#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_376
با چشمای پر اشک بهم خیره شد و گفت:
-اگه پسر شد میذاری اسم بابامو روش بذارم؟
متعجب به چشماش نگاه می کردم که شیطون گفتم:
-اگه دختر شد،چی؟
سرشو پایین انداخت و با صدای گرفته ای گفت:
-اسمی که عارف دوست داشت،عسل!به احترام اینکه مظلوم مرد!
شوکه شدم.حرفی رو زد که من داشتم بهش فکر می کردم.سرشو بلند کرد و منتظر نگام کرد.هاله ی ضخیمی از اشک توش جمع شده بود.قلبم نا منظم می زد.مظلومیت و صداقت تو نگاش باعث شد بی اینکه اختیار زبونمو رو داشته باشم بگم:
-هرچی خانمم بگه!
-هرچی خانمم بگه!
با تعجب بهم خیره شد.تازه متوجه حرفی که زدم شدم.نگاهمو ازش گرفتم و با اخم گفتم:
-حالا بذار ببینم پای معالمون وایمیسی یا نه؟هروقتی بزنی زیرش باید دور بچه رو هم خط بکشی!
حقیقت ماجرا این نیست ولی نباید بفهمی دوست دارم.هیچ حرفی نزد.آروم راه افتادم که هم قدم باهام راه افتاد.با رسیدن به ماشین دستشو از دستم بیرون آورد و سریع سوار ماشین شد.به فواد نگاه کردم پشت فرمون نشسته بود و بهم نگاه هم نمی کرد.اخماش تو هم بود.پرهام باید با همه چی مبارزه کنی.بازی تازه داره شروع میشه!
romangram.com | @romangram_com