#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_375
-نه خانوم پشیمون شدیم.دست منو گرفت و بلندم کرد.هولم داد سمت در و به بیرون هولم داد.نمی دونم چرا ولی هیچ مقاومتی نکردم.لبخند شیطونی رو لبم نشست.با شیطنت گفتم:
-ای بابا شرط گذاشته بودما!
با اخم نگاهی بهم کرد و گفت:
-باشه قبوله!
نگاهمو ازش گرفتم و با لبخند پشت گوشمو خاروندم.چه خوبه آدم این فکرای یهویی به ذهنش برسه.تا الان نمی گفتی به اجباره؟چرا می گفتم اما به نتیجه ای رسیدم.حالا که من دوسش دارم ،دموکراسی رو بیخیال؛اون "باید" مال "من "باشه!من خودخواهم همینه که هست!پرهام با خودت چند چندی؟نمی دونم بیخیال این حرفا مهم اینه که نیاز سعی میکنه دوسم داشته باشه.این خودش یه دنیاست!تعریفمم از دنیا تغییر کرده.دنیام شده اینکه نیاز دوسم داشته باشه!با خنده سری تکون دادم و گفتم:
-خب بریم دیگه.فواد هم منتظره.
سرشو پایین انداخت و جلوتر از من راه رفت.سرفه ای کردم که ایستاد.گفتم:
-نمیخوای دست کسی رو که دوسش داری رو بگیری؟
آروم سمت من اومد و دستشو دور دستم حلقه کرد.متوجه ناراحتیش شدم جدی پرسیدم:
-نکنه از معاملمون پشیمون شدی؟
آروم گفت:
-بابام نوه دوست داشت.کلا بچه دوست داشت ولی حالا...
romangram.com | @romangram_com