#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_373
-بخدا برای لجبازی نیست.اگه خدا نمی خواست که نمی شد!حالا که شده ما باید جونشو بگیریم؟
پوزخندی زدم و گفتم:
-دیدی از ناچاریه؟
-پرهام؟ تورو خدا!تورو جون پویا!
سرمو بلند کردم و بهش نگاهی انداختم.اخمام توهم بود:
-چرا میخوای اون بچه رو نگه داری؟میدونی اگه اون بمونه باید تا آخر عمرت تحملم کنی؟چرا میخوای خودت رو مجبور به زندگی با من کنی؟اگه اون بچه نباشه اختیار داری بری!
خودشو بهم چسبوند و گفت:
-مهم نیست چیو تحمل کنم.میخوام این بچه بمونه.ازت خواهش میکنم پرهام!
-مهم نیست چیو تحمل کنم.میخوام این بچه بمونه.ازت خواهش میکنم پرهام!
همه چیو تحمل میکنی؟تحمل!پوزخندی زدم:
-اگه پشیمون شی چی؟زندگی با من تو اون خونه آسون نیست!
-نمیشم!پرهام عذابم نده،دیگه بسمه!
romangram.com | @romangram_com