#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_372


صدای عصبی قواد:

-پرهام بس کن!

-تو دخالت نکن فواد!تو فقط کاری که بهت گفتم رو انجام بده.

دیگه هیچی نگفت.عصبی دستمو زیر چونم زدم و به بیرون نگاه کردم.صدای گریه ی نیاز تو کل ماشین پیچیده بود.اون بچه رو نمی خواست.اون زندگی با من رو نمی خواست.اون مجبوره بمونه.اگه بچه باشه مجبوره!اون دوسم نداره.بچه ی منو هم دوست نداره.زندگی کوفتی که با من شروع کرده رو دوست نداره.عصبی گفتم:

-نیاز صدای گریتم در نیاد، بخدا می کشمت!

صداش آروم شد.من اون بچه رو میخوامولی نه به این قیمت!دیگه دلم اجبار نمیخواد.نمیخوام تنها بهونه واسه موندنش این بچه باشه.دلم نمیخواد بچه ای که با عشق به وجود نیومده به دنیا بیاد.قطره ی اشکی آروم از گوشه ی چشمم چکید.دلم میخواد دوسم داشته باشه،دلم میخواد بخاطر خودم بمونه!آه خفه ای کشیدم.

بعد از حدود ده دقیقه رسیدیم.تو ماشین فقط سکوت بودو گاهی صدای گریه ی نیاز!اما من دلم راضی نمی شد به این اتفاق،حتی با گریه!تو مطب نشسته بودیم.مطب که نه یه اتاق کوچیکی که که کنارش یه اتاق بزرگ بود.هیچکس نبود!فقط دکتر بود یه خانوم قد کوتاه که با تلفن حرف می زد و گه گداری نگاهی به ما مینداخت.کلافه دستموگذاشتم رو پام و تکیه سرم کردم.نیاز کنارم نشسته بود.آروم دستشو دور دستم حلقه کرد و گفت:

-پرهام؟

-هوم؟

-توروخدا بیخیال شو!من این بچه رو میخوام.

-حرف آخرمو زدم.

با صدای بغض آلودی گفت:

romangram.com | @romangram_com