#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_370


چشماشو محکم رو هم فشاره داد و با عصبانیتی که تا حالا ازش ندیده بودم گفت:

-می فهمی داری چی میگی پرهام؟

پشتمو بهش کردم و با پوزخند گفتم:

-خیلیم خوب می دونم!نه تو اون بچه رو می خوای؛نه مــ...

حرفمو قطع کرد و گفت:

-شاید تو نخوایش اما من می خوامش!

با تعجب سمتش برگشتم.منم می خواستمش!داشتن یه بچه از نیاز خیلی عالی بود ولی...با بهت نگاش می کردم.صورتش از اشک خیس شده بود.با بغض و عصبانیت گفت:

-من نمی ذارم وجودی که تو وجودمه رو بگیری.تو هم نخوایش مهم نیست، هرکی خربزه میخوره پای لرزشم می شینه!

روشو ازم برگردوند.با بهت به فواد خیره شدم.پوزخندی زد و با سر به به نیاز اشاره کرد که یعنی بفرما دیدی گفتم؟سرفه ی مصلحتی کردم.با عصبانیت به جلو خیره شدم و گفتم:

-اگه واسه لجبازی با منه ،میریم همین الان می ندازیش!حرف آخرمه!فواد راه بیفت!

-اگه واسه لجبازی با منه ،میریم همین الان می ندازیش!حرف آخرمه!فواد راه بیفت!

-پرهام...

romangram.com | @romangram_com