#اجبار_اختیاری_اختیار_اجباری__پارت_364


-متاسفم باید تمام احتمالا در نظر گرفته شه.

تو نگاه نیاز هیچی نبود،انگار تمام برقش گرفته شده بود.چشم دوختم به چشماش.اولین قطره اشک چکید،و دومیو سومی...همین جور چشماش مثل بارون می باریدن.دستشو جلو صورتش گرفت و بلند بلند گریه کرد.یه حسی وادارم کرد برم سمتش.طاقت زجه زدنش رو نداشتم.آروم بین دستام گرفتمش.از گریه هاش چیزی کم نمی شد.فواد که موقعیت رو اینجوری دید با یه ببخشید از پذیرایی رفت بیرون.

-نیاز؟آروم باش!

-نمیتونم!

بوسه ای به موهاش زدم.

-چرا نمیتونی؟

-حسام!داداشمه،دوست همیشگیمه،چرا باید منو بکشه؟اگه اینا کار اونه پس عارف و بابا هم...

سرشو بلند کرد و چشمای پراشکش رو بهم دوخت.با بغض گفت:

-مگه ما چیکارش کردیم؟مگه بابا چیکارش کرد؟عارف چه گناهی داشت؟چرا همه میخوان همه چیو سر من خالی کنن؟من چه گناهی دارم؟هان؟من بدم؟من بقیه رو اذیت می کنم؟چرا هیچکس بهم نمیگه به چه جرمی مستحق اینهمه رنجم؟هان؟

دستاشو محکم به سینم کوبید و گفت:

-هان؟تو بگو!توی لعنتی بگو!قبل تو حسام خوب بود،بابا بود،عارف بود،زندگیم پر خنده بود؛همش تقصیر توئه!تو!تو!تو!

دست مشت شدش رو گرفتم.دستمو دورش حلقه کردم و محکم بین دستام فشردمش.صدای هق هقش قلبمو سوراخ می کرد.ناخواسته اشکی از گوشه ی چشمم چکید.همش تقصیر منه،همش!سرمو تو موهاش فرو کردم و آروم در گوشش گفتم:

romangram.com | @romangram_com